شب نیمه شعبان
سلام مدتیه که نرسیدم چیزی بنویسم و دچار عذاب وجدان شدم
راستش خیلی روزهای شلوغی داشتم اول از آوا خانوم ناز و عسلی بگم که تازگی ها کاملاً بلند میشه ( البته باید دو دستش رو به جایی نگه داره) و کلماتی مثل دد، ماما و گاهی هم بابا رو می گه و خلاصه کلی دلبری می کنه. بعد از ظهر ها که از خونه مادرجونی یا مهدکودک می یاد، احساس می کنم می ترسه که مامانش رو دوباره نبینه و به همین خاطر می چسبه به من و گل سینه من می شه.
آقا آرین خوشگلمم پنجشنبه پیش جشن فارغ التحصیلی از مهدکودکش رو داشت که در فرهنگسرای شفق برگزار شد و من هم که همش در طول جشن احساس می کردم پسرم داره وارد مرحله جدیدی از زندگی میشه، حس عجیبی داشتم و دائماً خودم رو کنترل می کردم که اشکم روانه نشه. همیشه فکر می کنم والدینی که بچه هاشون بزرگ می شن و ثمره عمرشونو می بینن که رشد کرده و به بار نشسته، چقدر احساس رضایت می کنن و کلی به حالشون حسرت می خورم. امشب ، شب نیمه شعبان هست و می گن امشب دعاها اجابت میشه من هم از این فرصت استفاده می کنم و از عمق وجودم از خدا و صاحب عزیز این شب می خوام که کمکم کنن تا بتونم امانتدار خوبی باشم و این دو امانت عزیز و دوست داشتنی رو که خدا بهم داده ، به بهترین صورت ممکن نگهداری و حفاظت کنم تا اول پیش خودش و بعد خودم و بچه ها شرمنده نباشم. خدایا به حق این شب عزیز و مولود با برکت اون به همه مادرها و پدرها کمک کن تا از عهده مسئولیت خطیر مادر و پدری سربلند بر بیان. آمین یا رب العالمین.
راستی ما در هفته گذشته دومین عروسی چهارنفره رو هم رفتیم که غروسی همکار خوبم ( خانم کریمی ) بود و با وجود سختی ای که رفتن به مهمانی ها و مراسم برای من با دوتا وروجک داره ولی جای همگی خالی خیلی حوش گذشت و کلی شاد شدیم.



شب نیمه شعبان
